قناعت و زندگی
در پایان یک روز پرمشغله، همراه با خستگی ذهنی و جسمی، پیاده به سمت ایستگاه روان بودم. دغدغههای کار و برنامههای زندگی روی هم انباشته شده بودند و مغزم شبیه CPUای بود که با تمام توان درگیر taskهای پراکنده بود و بهسختی با دو درصد ظرفیت خالی نفس میکشید.
پسرکی خردسال، دست در دست پدر، با جستوخیز پیش روی من روان بود. وقتی پدر و پسر از کنار نوشابهفروشی کنار سرک میگذشتند، پسرک لحظهای ایستاد و بدون اینکه چیزی بگوید، با دست به سمت نوشابهفروشی اشاره کرد.
پدر با لحنی رفیقانه شروع به توضیح دادن کرد:
«جان پدر! کار امروزم فقط پول نان و گاز میشود. فردا، بخیر که کار کردم، برت یک کیک و یک نوشابه میگیرم...»
پسرک با علامت تأیید سرش را تکان داد و دوباره همراه پدر به راه افتاد.
هر دو، در میان انبوه جمعیتی که به سمت خانههایشان سرازیر بودند، کمکم از نظر محو شدند؛ اما چیزی در آن گفتوگوی کوتاه و سرشار از صداقت و صمیمیت، در ذهن من باقی ماند.
انگار تمام کارها، دغدغهها و مشغلههای ذهنیام نیز همراه با آن پدر و پسر در میان جمعیت محو شدند و مرا از میان انبوه افکار پراکنده، دوباره به خودم آوردند.
در آن لحظه، به فقر و قناعت خودم فکر میکردم؛ به اینکه گاهی آدم برای آرام شدن، نه به راهحلهای بزرگ، بلکه به یک گفتوگوی ساده، یک وعده کوچک و صادقانه، و تماشای رضایت یک کودک نیاز دارد.
۱ دقیقه مطالعه